مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

234

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

برسيدند . مردمان ، شهر را زينت كردند و تا يك ماه مردم بعيش و شادى مشغول بودند . و قمر الزمان در جاى پدر بسلطنت نشسته ، حكمرانى همىكرد تا اينكه بر هم زنندهء لذت‌ها و پراكنده‌كنندهء جماعت‌ها بر ايشان بتاخت . چون قصه تمام شد ، ملك شهرباز گفت : اى شهرزاد ، اين طرفه حكايت بود . شهرزاد گفت : اى ملك ، اين حكايت ، خوشتر از حكايت علاء الدين ابى الشامات نيست . ملك گفت : حكايت علاء الدين چون است ؟ شهرزاد گفت : اى ملك پيروزبخت ، حكايت علاء الدين ابو الشامات چنين گويند كه : در زمان گذشته بمصر اندر ، بازرگانى بود نكورو و راست‌گو كه مال فراوان و خادمان و بندگان و كنيزان داشت و شمس الدين شاه بندرش ميگفتند . و با زن خود ، محبت بىاندازه در ميان داشتند و هريك دوستدار آن ديگرى بود . و لكن آن بازرگان ، پسرى يا دخترى نداشت . روزى بدكان نشسته بود . بازرگان را ديد كه هركدام ، يك پسر و دو پسر و بيشتر دارند و بجاى پدران در دكان نشسته‌اند . و آن روز ، آدينه بود . شمس الدين برخاسته ، از